#طنین_پارت_193


به جاوید نگاه می کنم. لبخند می زند. کاش مریم زنده بود. جاوید هم خودش از مریم جواب گرفته بود. مریم هم شبی مثل مرا گذرانده بود؟

وقت خداحافظی کارن مرا به گوشه خلوت سالن کشاند.

-عزیزم فردا بیکاری دیگه، مگه نه؟

-نه. فردا باید برم شرکت جاوید. قرار شده تو یکی از پروژه ها مشاورشون باشم.

اخمی میان ابروهایش می نشیند. به چشمانش نگاه می کنم. دستم را می گیرد. باید به این لمس شدن ها عادت کنم.

-من نمی خوام تو کار کنی نیکو! حداقل نه این جوری. نه این که بخوای دو جا کار کنی. وقتی برگشتم بیشتر حرف می زنیم، ولی تا اون موقع کارهای استعفات رو انجام بده. وقتی برگشتم خودم برات یه شرکت می زنم. نمی خوام برای کس دیگه ای کار کنی.

جا می خورم. استعفا دهم آن هم از کاری که این همه برایش انگیزه دارم؟ یک لحظه خودم را در هیبت یک رییس تجسم می کنم. ریاست چیزی ندارد که مرا قانع کند. من سر و کله زدن با سوییچ را دوست دارم. عاشق این هستم که در فایروال دستور بنویسم و ببینم که با یک خط دستور چطور یک شبکه عظیم کنترل می شود. عاشق این هستم که با سرورها کار کنم. حتی همه دلهره های هک شدن را هم دوست دارم. ذره ذره شغلم برایم دوست داشتنی است.

-استعفا بدم؟ کارن مگه من از سر بیکاری یا بی پولی رفتم این سازمان که حالا میگی استعفا بدم. دلم نمی خواد ما بحث دیگه ای در این مورد داشته باشیم.

کارن سعی می کند به خودش مسلط باشد.

-باشه عزیزم. بعداً راجع بهش حرف می زنیم.

romangram.com | @romangram_com