#طنین_پارت_192
- آقایون! میشه یه لحظه به من نگاه کنید؟
سرم را بلند می کنم و به بقیه نگاه می کنم. نگاه همه کمی متعجب بین کارن و مادرش می گردد. بین همه نگاه ها انگار نوید دلشوره دارد. نمی دانم شاید من اشتباه متوجه شدم.
-نیکوی عزیز به ما افتخار دادن و امشب جواب مثبت دادن. حالا دیگه نیکو جان شدن عروس ما!
دستم را می گیرد که بلند شوم. می ایستم. همه تعجب کرده اند. کارن کنار من می ایستد. دستش را پشت کمرم می برد. باز هم صدای مادر کارن را می شنوم.
-آقای رادمنش اگه اجازه بدید می خوام یه هدیه به نیکو بدم.
چهره پدرم را خنده می پوشاند. نوید و جاوید هنوز متعجب هستند. شاید انتظار ندارند خودم به کارن جواب داده باشم.
-خواهش می کنم خانوم.
مادر کارن در جعبه مخملی دستش را باز می کند و گردنبندی از آن بیرون می آورد. همان گردنبندی که دفعه قبل از کارن قبول نکردم. گردنبند را روی گردنم می بندد و مرا در آغوش می گیرد و می بوسد. بعد هم مامان مرا در آغوش می گیرد. برایم آرزوی خوشبختی می کند. مردها هم به طرفمان می آیند. بابا که بغلم می کند کمی مرا در آغوشش نگه می دارد. انگار می خواهد حس حمایتش را به من منتقل کند. جاوید هم مرا می بوسد بعد هم با کارن روبوسی می کند. نوید هم به سمتم می آید. هیچ نمی گوید. کمی به من نگاه می کند و بعد روی موهایم را می بوسد و با کارن دست می دهد. پدر کارن هم پیشانی ام را می بوسد و برایمان آرزوی خوشبختی می کند. به کارن نگاه می کنم. به مردی که قول داد خوشبختم کند.
کارن به من نگاه می کند. لبخند گرمی به صورتم می پاشد. مادرش به همه تعارف می کند بنشینند. همه دور ما می نشینند. همه لبخند دارند. همه شاد هستند. مادر کارن می گوید چون کارن هفته آینده عازم سفر است مراسم نامزدی را بعد از بازگشتنش برگزار می کنیم. کارن سرش را نزدیک گوشم می آورد. نفس هایش تمام نیمکره راست سرم را گرم می کند.
-این سفر سخت ترین سفر من میشه. چه جوری می تونم بدون تو طاقت بیارم؟
romangram.com | @romangram_com