#طنین_پارت_188
-چشم من هم سریع آماده میشم.
بعد به من نگاه می کند. کنار محبت نگاهش نگرانی هم هست.
-باشه نیکو. امیدوارم موفق باشی.
چند دقیقه بعد باز هم با ماشین بابا می رویم. این بار همه خانواده من در یک مساحت کوچک ماشین جمع شده اند. انگار این فضا از زمین متعلق به من است و هیچ کس نمی تواند آن را، خانواده ام را از من بگیرد.
بعد از شام باز هم هر کسی با دیگری مشغول صحبت کردن است. کارن نزدیک من می آید.
-نیکو جان میشه بیای اتاقم؟ کارت دارم. می خوام باهات حرف بزنم.
بلند می شوم. به اتاق کارن می رویم. روی کاناپه راحتش می نشینم. کارن هم رو به رویم می نشیند. امشب به نظرم از همیشه جدی تر است. تک سرفه ای می کند.
-نیکو جان ما مدتیه که با هم دوست شدیم. از قدیم هم که خانواده ها همدیگه رو می شناختن. بچگی هامون رو هم با هم بودیم. فکر می کنم دیگه به اندازه کافی زمان داشتی من رو بشناسی. راستش برای توسعه شرکت و یه قرارداد کاری هفته بعد دارم میرم آلمان. شاید یک ماه کارم طول بکشه. دلم می خواد قبل از رفتنم جوابت رو بشنوم و با خیال راحت برم.
به چشمانش نگاه می کنم. محبتی در نگاهش است که من در هیچ مردی ندیدم. فقط نمی دانم چطور به او جواب بدهم. لبخندی روی لبم می نشیند. برقی در چشم کارن می درخشد.
-می تونم این لبخندت رو به حساب جواب مثبتت بذارم؟
romangram.com | @romangram_com