#طنین_پارت_178
یاد اولین روز کاری ام می افتم. آن همه صمیمیتی که فکر می کردم با هم دارند. شایسته آهی می کشد.
-هر روز لاگ ها رو خودم در می آوردم و می دونستم موضوع چیه. حمیدی به جای این که دنبال جواب سوال باشه یه روز می گفت سرورتون ویروسیه، یه روز می گفت باید سیستم عاملش عوض بشه. هر چی صبر کردم یک بار بره مطلب بخونه یا لااقل از کسی بپرسه فایده ای نداشت. شما هم وقتی جلسه شروع شد چیزی نگید. اجازه بدید کامل خودشون رو لو بدن. بعد وقتی اشاره کردم دلایل تون رو بگید. می خوام خوب همکارهاتون رو بشناسید. ضمناً به کسی هم نگید خودم از قبل می دونستم. این مسئله تا حالا فقط بین من و مهندس عماد بود. حالا شما هم می دونید.
کمی مکث می کند.
-خانوم مهندس! شما دیگه مثل اینا نباشید. نرید تو حاشیه.
دلم می خواهد جو را عوض کنم.
-آقای مهندس! اتاق سرور خیلی اوضاع بدی داره. چرا یه فکری به حالش نمی کنید؟
-باید طرحش رو بنویسم.
متوجه لبخند کمرنگش می شوم. برای مدیر سازمان دولتی بودن هنوز جوان است!
-من می تونم کمک تون کنم. فعلاً کار خاصی ندارم.
-باشه. شما طرحش رو بنویسید ولی کار زیاد دارید. حواستون باشه حمیدی نمی خواد شما خیلی وارد کار بشید. فکر می کنه می خواید جای اون رو بگیرید. همین بلا رو سر حقی هم آورد. فعلاً راجع به طرح چیزی به حمیدی نگید.
romangram.com | @romangram_com