#تنهایی_رها_پارت_342
بابا جلو آمد
ـ خانم بذار منم ببینمدخترمو.
مامان اشکش رو پاک کرد و کنار رفت؛ بابا جلو آمد, خم شد و پیشانیم و بوسید.
ـ بابا فدات بشه خوبی دخترم؟ الحمدالله به خیر گذشت.
ـ خوبم بابا ممنونم.
پدر و مادر امین هم بعد از روبوسی و احوال پرسی و کلی قربان صدقه رفتن کنار ایستادن. روبه سعید گفتم:
ـ داداش آزین کو؟
ـ خونه ی شماس، امین کمی تب داشت گفتم که حالت بهتر شده نیاد دیگه.
کار خوبی کردی سلامتی امین عمه مهمتره.
دو روز دیگه با مراقبت های ویژه امین در بیمارستان ماندم. به اصرار امین که خیلی جدی بود ب خونه اش رفتم. اتاق خودش رو به من اختصاص داد. به کمک مامان و دیگر افراد خانواده حالم بهتر شد و سر پا شدم. مادر امین هم راه به راه خوراکی های به قول خودش مقوی بارم می کرد.
عصر بود و از این همه خوابیدن خسته شده بودم. همین طور دراز کش از پنجره بیرون رو نگاه می کردم که حس کردم کسی پیشم دراز کشید. سرم رو چرخاندم امین با لبخندی گشاد دستش رو از زیر گردنم رد کرد و من و به آغوش کشید.
ـ احوال خانم زیبای من؟
لب ور چیدم و با بی حوصله گی گفتم:
ـ امین؟
ـ زندگی امین؟
ـ من خسته شدم. خالم که خوبه از بس مامان های گرامی تو حلقم خوراکی می ریزن حالم بد میشه. بابا بذارید پاشم به زندگیم برسم.خندید و بلند شد.
romangram.com | @romangram_com