#تنهایی_رها_پارت_341
ـ مگه اینجا بیمارستان توِ؟
قهقه خندید
ـ نه گلم من فقط اینجا کار می کنم.
از اتاق بیرون رفت،نفسی راحت کشیدم و از خدا به خاطر زندگی دوباره و خوشبختیی که نصیبم کرده بود تشکر کردم. مدتی گذشت که سعید نفس زنان وارد اتاق شد.
ـ رها داداشی خوبی؟ خدارو شکر... خدا رو شکر.
خم شد و چشم هامو و گونه ام و بوسید.
ـ عزیز دلم خدارو شکر. چقدر می خوابی تو؟ کشتی مارو بابا.
از این همه محبت اشکم جاری شد.
ـ خوبم داداشی ببخشید همیشه باعث اذیتتم.
موهامو نوازش کرد.
ـ این چه حرفیه؟ خدارو شکر هر دوتون سالمید. رها قدر شوهرتو بدون. نمی دونی چه حالی داشت خیلی خاطرتو می خواد.
لبخندی زدم و دستش رو گرفتم:
ـ می دونم داداش.
ساعتی بعد مامان از راه رسید. و با گریه بغلم کردو صورتم رو بوسید
ـ الهی مامانت بمیره روز خوش نمی بینی که.
سعی کردم خودم رو خوب نشون بدم.
ـ مامان جان من خوبم ببین سر حالم.
romangram.com | @romangram_com