#تنهایی_رها_پارت_340


لبخندی از سر علاقه به داداشم زدم :

ـ آره داداشم همیشه مراقب و نگران من بوده و هست. منم خیلی دوستش دارم.

اشک روی گونه امو پاک کردم؛ کمی حس منگی و گیجی می کردم. پرسیدم:

ـ الان کجایم؟

ـ تهرانیم.

ـ چطور نجات پیدا کردیم؟

کنارم روی تخت نشست:

ـ خوشبختانه ماشین های پشت سر ما دیدن ما زیر برف گیر کردیم و امداد رو خبر کردن. البته فقط ما نبودیم. چند ماشین دگه هم گیر افتاده بودن خدارو شکر کسی کشته نشد.

درد کمی در کمرم حس کردم. چشم هامو بستم و گفتم:

ـ خدارو شکر

لبخندی زدو کمی خم شد:

ـ چیه درد داری؟

برای اینکه بیش از این نارحتش نکنم جواب دادم:

ـ نه خوبم. فقد کمی خسته ام؛ فکر کنم به خاطر خواب زیادیه. بدنم حس نداره.

ـ باشه عزیزم من برم با دکترت صحبت کنم و به بقیه خبر سلامتی تو بدم. البته سعید اینجاس خیلی خسته بود به اصرار فرستادم بره اتاقم کمی استراحت کنه.

متعجب پرسیدم:


romangram.com | @romangram_com