#تنهایی_رها_پارت_339

ـ سه روز؟ واقعا سه روزه خوابیدم؟

دستی به کنار صورتم کشید و با مهربانی گفت:

ـ آره عزیزم؛ خرا رو شکر که آسیب جدی ندیدی باید یه مدت حسابی استراحت کنی.

تازه متوجه دست گچ گرفته اش شدم؛ سعی کردم از جایم بلند شم که شانه ام را گرفت آرام خوابوند:

ـ نه فعلا نباید حرت کنی باشه؟

نگران شدم. این مرد در اون شرایط درد داشت ولی به خاطر من حتی خم به ابرو نیاورده بود. بغضم ترکید و زیر گریه زدم:

امین دستت چی شده؟ چرا نگفتی که توام درد داری؟

خم شدو بغلم کرد و نجوا کنان گفت:

ـ قربونت برم چیزی نیست من خوبم گریه نکن.

ازمن فاصله گرفت و ایستاد با بغض گفتم:

ـ امین خانواده هامون چیزی نمی دونند؟

چرا عزیزم می دونند این چند روز مامانت کنارت بود. خستگی از صورتش مشخص بود به زور راهی خونه اش کردم. باید زنگ بزنم و از نگرانی درشون بیارم.

چشمانش گشاد شدو خندید:

ـ وای رها باورم نمیشه که سعید تا این حد دوستت داشته باشه!

سرمو تکان دادم

ـ چطور مگه؟

این چند روزه پلک نزده همش اینجا بوده.

romangram.com | @romangram_com