#تنهایی_رها_پارت_337
باتکون دادن سرم تفهیم بودن حرفش و نشون دادم. زیر نور کم موبایل پالتومو به سختی ازآستینهام کند ولباسهارو یکی یکی پوشوند دوباره پالتوو پوشوند . با درد و بی حالی گفتم:
-امین خوابم میاد.
-نه رها نباید بخوابی ها باید طاقت بیاری می فهمی چی میگم؟ اصلا ببین بیا ی بازی کنیم.
با بی حال جواب دادم چه بازیی؟
کنارم نشست ومنو به آرومی به بغل کشید پتو روی هردومون فیکس کرد.
- اومممم نام شهر شهرت بازی کنیم؟
مرز خواب وبیداری بودمبا صدای کش داری گفتم:
باااش..ه
صورتمو به طرفش چرخوند برق چشم هاش رو می دیدم.
- رها منو ببین ؟رها جان؟نخواب گلم نخوام عشقم
باگریه جواب دادم
- خوابم میاد آخه چرا نمی ذاری بخوابم؟
تاریک بود ولی برق اشک وتو چشمای کهرباییش دیدم- بوسه ای آروم به لبم زد ،چه حس شیرینی ولی چرا باید اینجوری بشه
- امین
دست مو توی سینه اش گذاشتم:
-جانم عزیز دلم؟
ـ من میترسم. چرا باید اینجوری بمیریم؟
romangram.com | @romangram_com