#تنهایی_رها_پارت_323

- بخواب عزیزم این چند سال هردوی ما خسته شدیم از انتظار آسوده بخواب وازچیزی نترس امشب بعدازمدتها ی خواب راحت می کنم چشماشو بست وبه خواب رفت ومن برای اولین بار درگرمای آغوشش مرد زندگیم به خواب می رفتم

صبح بعد ازخدا حافظی ازپدرو مادر سعید وآذین راهی تهران شدیم امتحانات ترمم شروع شده بود امین خیلی اصرار کرد برم خونه پیشش ولی دلم نمی خواست تا قبل جشن ازدواجمون اونجا برم البته سرمیزدم حتی کلیدهای خونه رو داشتم ولی برای شب به خوابگاه برمی گشتم





خیلی اصرار کردم تا دوباره منشی مطب باشم قبول نمی کرد

ی روز که امد دم دانشگاه دنبالم تصمیم گرفتم ازراه نازکردن دلشو نرم کنم سوار شدم

- سلاااام

-سلام بربانوی من

سرشو جلو آوردو گونه امو بوسید

منم بوسیدم

واقعا ماشینهای شیشه دودی عجب نعمتیه دستی وکشید وراه افتاد

- خب چه خبرا ؟

دستامو توجیب پالتوم کرد هواسرد بود برفی

- ای سلامتی

به جلو خیره شدم

- چیه رها چته ؟

لباموجمع کردم

romangram.com | @romangram_com