#تنهایی_رها_پارت_322


امین بالبخند خودشو پرت کرد رو تشک

- آخیش خدا خیر مادرزن جان وبده خبرازدل من داشت ،

لبخندمو جمع کردم ادامه داد



- این چند شبه که بالا می خوابیدم فکرم تواین اتاق بود

منم که دودل چکارکنم سرپا ایستاده بودم وبه اطراف نگاه می کردم

- رها

وای قلبم

- بله

- لامپو خاموش کن بیا

- ها ؟؟

خندید

چته آخه دختر بیا پیشم

به ناچار برق وخاموش کردم دیوارکوب سبز رنگ وروشن کردم ،ازخجالت داشتم آب می شدم دیتاشو ازهم باز کرد

- رها بیا عشقم

لبامو خوردم ورفتم کنارش نشستم منو کشید بغلش سرمو فرو کردم توسینه اش خندید چقدر می خنده وچقدر من خجالت می کشم سرمو بلند کرد بوسه ای به پیشونیم زد دستاشو دورم حلقه کرد کنار گوشم زمزمه کرد


romangram.com | @romangram_com