#تنهایی_رها_پارت_320
لحضات خوبی در کنار هم داشتیم پدر مادر امین هم راضی بودن ازحضور کنار خانواده ی من ...
وقت خواب که شد ازحرف مامان شوکه شدم بالبخند مهربانش روبه امین کرد
- امین جان پسرم شما برید اتاق رها بخوابید
ته دلم خالی شد اروم گفتم :
- مامان ؟؟
سعید امین کوچلو بغل کرد که برن طبقه ی بالا آذین ازقبل رفته بود بالا روکه مهمونها به هم ریخته بودن وتمیز کنه
وقتی سعید ازپله ها بالا میرفت ازترس اینکه ناراحت شده باشه ازاین حرف مامان دویدم پشتش صداش کردم
- داداشی
بالبخند روی پله ها چرخید طرفم
- جانم رها جان
ازخجالت سرمو پایین انداختم نرده ی پله رو گرفتم
- داداشی ؟
پله های بالا رفته رو پایین آمد
- جان داداشی ؟
- می گم ...می گم ازحرف مامان ناراحت شدی ؟
- کدوم حرف ؟
romangram.com | @romangram_com