#تنهایی_رها_پارت_319
رفتم آشپز خونه
- بله مامان جان
مشغول ریختن چایی بود اشاره کرد رفتم پیشش
- بیا اینجا دخترم
- بله
- دخترم الان عقد کردی کمی با شوهرت راحت باش این شال چیه سرت ؟اینجا دیگه نامحرمی نیست بشین کنارش کمی راحتر باهاش رفتار کن که بیشتر دل گرمت بشه شوهرتو ازالان وابسته ترش کن به خودت
سرمو انداختم پایین لبمو خوردم
- آخه مامان جلوی داداشیو بابا خجالت می کشم
سینی چایی وبه دست گرفت
- خجالت چیه عزیزم شوهرته اونام درک می کنن نگران نباش الانم این شالتو بردار دارم خفه میشم
ازحرفش خندم گرفت شال وبرداشتم ازسرم انداختم روی دسته ی صندلی توی آشپزخونه هنوز آرایشو داشتم دوست نداشتم پاکش کنم رفتم کنارامین نشستم دستشو روی پشتی مبل کشید پاروی پا گذاشت سرشو کشید کنارگوشم
- عشقم می خوای بااین آرایش منو نابود کنی ؟رژتو که خوردم ولی انگار جنسش خوب بود هنوزم هست باز باید خودم پاکش کنم
اروم خندید باارنج زدم تو شکمش
آخ یواشی گفت
- باشه منم جوری دیگه تلافی می کنم رها خانوم
ابروهامو بالا انداختم ودهن کجی کردم براش که بلند خندید توجه همه به ما جلب شد
romangram.com | @romangram_com