#تنهایی_رها_پارت_315

دستاشو فشار دادم نه بابا چه حرفیه آخه

با آمدن امین ومحمد طیبه بلند شد ایستاد سرش وپایین انداخت ورفت پیش بقیه

محمد باخنده گفت :

شیطون برای من نقشه می کشی ؟

اولش فکرکردم امین ازشوخی محمد ناراحت میشه ولی وقتی کنارم نشست ودستمو گرفت وگفت :

- ای شیطون گفتی

دستمو بوسید

- خب رها جان محمد جوابش مثبت میگه چند وقتیه داره درمورد طیبه فکر می کنه ولی بازم فرصت می خواد

محمد خندید با خوشحالی گفتم

- واقعا؟ چه خوب پس فکراتو زود بکن طیبه گناه داره

جشن روبه اتمام بود همه یکی یکی تبریک وخداحافظی کردن

مهمونهای امین هم که ازتهران آمده بودن رفتن

رفتم اتاقم که لباسمو عوض کنم می خواستم درو ببنیدم که کسی درو آروم هول داد درو باز کردم

امین خودش پرت کرد تو اتاق

متعجب نگاهش کردم

- چیزی می خوای ؟

لبخندی زد که شیطنت ازچشماش می بارید بدون حرف بازوهامو گرفت ومنو تکیه به در داد داغی لبشو روی لبم حس کردم ، هنوز شوکه ی این حرکت بودم، چشمامو بستم استرس داشتم دستام شل افتاده بود دوطرف بدنم دستاشو حلقه کرد دور کمرم وفشار داد بعد ی بوسه ی طولانی ازم جدا شد

romangram.com | @romangram_com