#تنهایی_رها_پارت_302


بعد صبحانه مامان ومادر امین آماده دم در بودن مامان نگاهی به من انداخت

- رها جان بریم ؟

امین که باگوشیش سرگرم بود بلند شد گوشیو توجیبش گذاشت جواب داد

- بله بریم

هنوز خارج نشده بودیم که سعید ازپشت مامان وصدا زد

- مامان جان کجا به سلامتی

مامان کیفشو سرشونش فیکس کرد

- بریم ازمایشگاه دیگه بعدم خرید

مادر امین هم گفت :

- چطور مگه شمام میخواید بیاد .؟

سعید خندید وامین کوچلوی شیطونو بغل کرد

- نه بابا کجا بیام شمام اگه می خواید برید بیرون خودم دربست درخدمتتونم بابا بزارید این دومرغ عشق راحت باشند

مامان نگاهی به من انداخت

- باشه پسرم پس تنها برن

نگاه خندان امین به سعید وچشمک سعید به امین لبخند به لبهای منم آورد

هردو زدیم بیرون باآدرسی که سعید برای محضر وآزمایشگاه داد به ترتیب کارها روانجام دادیم خدایا باورم نمی شد زمانی که باحسن مجبور به انجام اینکارها کجا الان کجا اون موقع درد ورنج عظیمی روی قلبم بود پراز تنفر نسبت به


romangram.com | @romangram_com