#تنهایی_رها_پارت_301

قه قه خندید ،صدای داداش مهربانم بود که در هر حال حوامو داشت وبا شادیش منم شاد می کرد

امین سرشو طرف در چرخوند

- خیالت راحت دادش

انگارامشب قصد آب شدن من وداشتن با حرفاشون فقط ازخجالت آب می شدم

ازاونجا که کسی رو قزوین نداشتن با اصرار بابا ومامان شب وخونه ی ما موندن که باز سوژه افتاد دست سعید هرکس باکسی صحبت می کرد که سعید روبه امین گفت :

- راستی داداش باخودت زیر شلواری نیاوردی ازاون خواستگارای پرو هستی آمدی شبم تلپ شدی اینجا

بابای امین وامین ازبس خندیدن اشک از چشمشون روان شد بقیه هم خندیدن اروم به مامان اشاره کردم

- مامان زشته سعید آبروم وبرد

مامان لبخندی زد

- نترس گلم ببین دکترخودش پایس بزار شاد باشیم

اون شب وزنانه مردونش کردیم خانومها طبقه ی پایین آقایون بالا

صبح زود با تکانهای مامان چشمامو باز کرد

- رها جان دخترم زودپاشو باید برید آزمایش

تند پاشدم وآماده شدم امین حاظر وآماده ازطبقه ی بالا آمد

- سلام صبح بخیر

- سلام بانو رها صبح قشنگ توام بخیر

طول نکشید که همه سر میز صبحانه آماده شدن بجز من وامین چون آزمایش داشتیم

romangram.com | @romangram_com