#تنهایی_رها_پارت_300
آذین زد به پهلوم
- پاشو حرف خودش میاد نگاشم کنی کافیه
هرهر خندید
به ناچار بلند شدم امین ازخداش ،زود بلند شدو دنبالم آمد
ازاونجا که طی یک سال اخیر سعید طبقه ی بالا رو ساخته بود به اونجا نقل مکان کرده بودن اتاقم باز مال من شد
راهنمایش کردم
هنوز دراتاق نبسته بودم که منو به آغوش کشید ترس خجالت هیجان همه چی قاطی پاتی شده بود بی حرکت ایستادم سرشو کنار گردنم کشید وعطرتنمو به مشامش کشید
- وای وای رها خیلی تشنتم دختر چطور دوام آوردم این مدت
دستاشو ازدورم باز کرد چرخی تواتاق زد
- پس اینجا اتاق معشوقه ی منه ؟
لبخندی زدم هنوز قلبم ازنزدیکی بهش تند میزد
- اگه منظورت از معشوقه منم بله
باهم آروم خندیدم
نشست لبه تخت ،منم روبروش روی صندلی نشستم
صدای در بلند شد
- امین خان حواست باشه دست ازپاخطانکنی ها بامن طرفی تا عقد نشین من پشت درم
romangram.com | @romangram_com