#تنهایی_رها_پارت_298


-والا من جای پسرم طاقت ندارم امین ازگذشته ی خودشو رها جان گفته اگه اجازه بدید چندروز آینده عقد کنند وایام عید نوروز عروسی بگیریم



رفت سرجاش نشست منم نشستم بابا نگاهی به سعید کرد سعید هم با سر تایید کرد کلا هروقت بابا بین جمع مهمی حرف می زد سعید مودبانه به احترام بابا ساکت می شد

بابا نگاهش وبه من دوخت

- رها جان حرفی نداری بابا؟



وای خدا چقد خجالت کشیدم

- نه بابا جون هرچی شما بگید

بابانفسش وفوت کرد

- خب مبارکه فقط مونده تایین مهریه

بابا ی امین سرشو تکون داد بله بفرمایید هرچی شما بگید همون میشه

مجلس دست باباها بود وبقیه تماشاچی

مهریه تایین شد قرار آزمایش وگذاشتن دل تودلم نبود



ازاونجا که همه می دونستن ی مدته من وامین در تماسیم مادر امین چشمکی به من زد

- فکرنکنم عروس دوماد حرفی برای گفتن داشته باشن الان بزنن


romangram.com | @romangram_com