#تنهایی_رها_پارت_297
سینی وروی میز عسلی کنارم گذاشتم
پدر امین پاروی پا گذاشت
روبه بابا کرد
- خب جناب آزادی ما برای خواستگاری دخترتون مزاحم شدیم بااجازتون رها خانوم وبرای پسرم امین خواستگاری می کنم، البته امین جان ازگذشتشون وازدواج ناموفقش که مسببش من بودمو گفته
ریشو قیچی دست خودتون هرچی بگید وهر درخواستی داشته باشید به دیده منت
بابا جواب داد
- بله ایشون همه چی وگفتن
ماقبلا حرفهامونو زدیم وازاین وصلت راضی هستیم مبارکه انشالله
فضای خونه توسط آذین وسعید که دست زدن و پشتش بقیه همراهیشان کردن پر شادی شد.
مادر امین بلند شد ودستمو گرفت بلندم کرد،
ازتوی یک جعبه مکعبی قرمز رنگ ،
زنجیر وپلاکی بیرون کشید وبه گردنم انداخت گونه امو بوسید
- مبارکت باشه گلم خوشبخت بشید
لبخندی زدم به زنجیروپلاک الیزابت بیضیعی شکل زیبانگاه کردم
- ممنونم زحمت کشیدی
مادر شادی داشت، روبه جمع چرخید وشیرینی رومیزو برداشت وبه همه تعارف کرد ازصمیمیتش که طی این چنددقیقه نشون داد دلم قرص شد که مادر شوهرم مهربونه بازباخندوخوشحالی گفت :
romangram.com | @romangram_com