#تنهایی_رها_پارت_287

اگه می دونستم توام حس منو داری قبول نمی کردم هرچند به ضرر بابام بود

درسته اسم اون دختر وارد شناسنامه ی من شد ،ولی وارد قلبم نشد هرگز،



به دوردستها نگاه کردو ادامه داد

- رها عشقت اینقدر عمیق بود برام که ازتو ی بت ساخته بودم

چرخید طرفم

- رها جان من حتی دستم به اون دختره ی ازخود راضی نخورد حتی شب ازدواجم ،خوشبختانه ارینا اینقدر به فکر تفریح و خوشگزرانی بود که در بند زندگی نبود منم ازاینکه اون کاری با من نداشته باشه راضی بودم اینقدر بدخلقی کردم باهاش که به یک ماه نکشیده برگشت خارج وقتی تقاضای طلاق داد بدون درنگ قبول کردم خوشبختانه بابام تونست چکی که با کلک بابای ارینا ازش گرفته بودو پس بگیره





تمام مدت به حرفهاش گوش دادم کمی دلم آروم گرفت به طرفم چرخید ولبخند گشادی زد محکم منو به بغل کشید سرم توسینش قرار گرفت ،

ای حسود خانوم به کسی حسودیت شد که کوچکترین ارزشی برام نداشت ،توایی دارو ندارم توای همه ی خوشبختی من تویی ارامش زندگی من

همه چیز زندگیم دریک کلمه خلاصه میشه ،دررها

رهای نازم باتمام وجودم میخوامت خانومم



چقدراین حرفها اززبان مرد مورد علاقم شیرین بود آرامش خاصی سراسر وجودمو دربر گرفت دستامو دور کمرش حلقه کردم کمی بعد ازهم



جدا شدیم

romangram.com | @romangram_com