#تنهایی_رها_پارت_279

شب گذشته امین همه ی گذشتشو برای خانواده من تعریف کرده بود.بابا هم از سختی هایی که من در طول این مدت کشیده بودم گفته بود بالاخره همه ی سوتفاهم ها برطرف شده بودقرار شد امین با خانواده اش تماس بگیره و موضوع ازدواجمون ودر میان بزاره



بعد از صرف صبحانه همگی آماده شدیم به قولی رفع زحمت کنیم توی اتاق مهمون مشغول پوشیدن لباسهام بودم که مامان وارد شد ،به طرفم آمد محکم بغلم کرد

- الهی مامان فدات بشه گلم دستت خوبه ؟

همینطور که سرم روشونه هاش بود جواب دادم

- خوبم مامان عالــــی

ازهم جدا شدیم چشماش اشکی بود





- مامان فدات بشه انتخابت حرف نداره دخترم حق داشتی این همه مدت افسرده بشی

ماشالله چه پسر برازنده ای ،

چقد باادب ومتینه ،منو ببخش رها جان خیلی اذیت شدی به خاطر حسن

اشکشو بای دست پاک کردم

- اِ..مامان فراموش کنید من فراموش کردم الان می خوام به امین فکر کنم

آذین با امسن کوچولو وارد شد

- به به مادرو دختر خلوت کردین

متعج نگاهمون کرد ،امین وزمین گذاشت

romangram.com | @romangram_com