#تنهایی_رها_پارت_278


- وا رها چکارمن داری

- شونه امو بالا انداختم

- راست میگم وجدانی چندبار برنج سوخته برای نهارمون آوردی مدرسه ؟

آذین نگاهی به سعید کرد سرخ شده بود

- وا سعید دروغ میگه هاباوردت نشه

سعید لبخندی زدو بای دست آذینو به بغل کشید وگونشو بوسید وآروم گفت

- من عاشق ته دیگ سوخته هاتم به مولا

شلیک خنده توی آشپز خونه ی بزرگ امین پیچید شونه های پهن امین موقع خندیدن می لرزید واشک ازچشمهاش جاری شد دلم لرزید براش همه غرق خوشی بودیم

امین لیوان شیرو جلوم روی میز گذاشت وگفت

- اتفاقا من دست پخت رها خانوم و خوردم وکارشو دیدم می دونم ازپسش برمیاد ولی برای راحتیش حتما کسیو میارم کمکش کنه

مامان با ذوق خندید روبه من کرد

- بله دیگه دختر من لیاقت بهترینهارو داره

بابا چایشو سرکشید

همه این جونها لیاقت بهترینهارو دارن خانوم ایشالله خوشبخت بشن همشون رها هم سرو سامان بگیره دیگه چیزی از خدا نمی خوام

صبحانه رو با عشق وفضای صمیمی خانواده خوردیم با وجود امین کنارم احساس آرامشی عظیم داشتم




romangram.com | @romangram_com