#تنهایی_رها_پارت_277

خسته بودم خیلی زود به خواب رفتم

ساعت نه صبح از خواب بیدار شدم.چشمامو باز کردم و خودم رو در اتاق دکتر محبوبم دیدم چه خلسه ی شیرینی باودم نمی شد تو تخت امین خوابیده باشم ،سرمو فروکروم تو بالشتش وعمیق بوی عطرش وبه مشام کشیدم

درد دستم کمی آرام شده بود نشستم با خودم گفتم خدایا باورم نمیشه من چقدر راحت توی اتاق دکتر خوابیدم ، خدا جون ممنونم انگار غمام وتنهاییهام تمام شده



از تخت پایین آمدم و از اتاق خارج شدم

امین با اصرار زیاد و با وضع حال من اون شب اعضای خانواده منو نگه داشته بود.اما آقای محسنی و خانواده اش رفته بودند

همه مشغول خوردن صبحانه بودند مامان با دیدنم جلو آمد.

_الهی فدات بشم دخترم حالت خوبه بیا بیا بشین.

_خوبم مامان.

روی صندلی نشستم همه از من احوال پرسی کردند.

امین بعد از همه حالمو پرسید و از جاش بلند شد تا برای من صبحانه مامان می خواست مانع بشه که گفت

- نه شما زحمت نکشید من آماده می کنم

سعید خنده ای کردو ازدر شوخی وارد شد

- مامان جان بزار آماده کنه باید یاد بگیره چون رها که کاربلدنیست

قه قه خندید منم قیافیه ناراحت به خودم گرفتم

- آره راست می گی هرچی باشه اززن خودت بهترم

آذین با تعجب گفت

romangram.com | @romangram_com