#تنهایی_رها_پارت_275
نگاه نگران امین دیدم
_نترس حالا بزار خوب دستتو ببینم شاید تکه هایی از شیشه توی دستت باشه.می دونم درد داره ولی کمی تحمل کن سعیدم کنارته حالا ببینم
.دختر با خودت چکار کردی حواست کجا بود خیلی عمیق بریده
مادرم بی تاب بود و وارد اتاق شد اما امین خواهش کرد تا بیرون باشه سعید همه رو به پذیرایی راهنمایی کردو خودش برای کمک به امین موند امین بعد از آماده کردن وسایل بخیه و باند کنارم روی تخت نشست و آرام گفت:
_رها جان نترس سه یا چهارتا بخیه بیشتر نیست قول میدم زیاد درد نکنه
گریه می کردم هم از بخیه می ترسیدم هم درد داشتم بعد از اینکه آمپول بی حسی را به دستم زد کمی دستم بی حس شد.سعید سرم روبه سینه گرفته بود و با دست دیگه دستم را گرفته بود می ترسیدم نگاه کنم
کمی درد احساس می کردم.گاهی هم از شدت درد شانه سعید رو گاز می گرفتم و با صدای بلند گریه می کردم
صدای سعید توگوشم پیچید
- رها جان الان تمام میشه تو دختر قویی هستی چیزی نیست که
باصدای داداشم آروم گرفتم
نمیدونم چقدر طول کشید امین سریع کار می کرد.بلاخره تمام شد دستامو باند پیچی کرد نگاهش به چشمان اشک آلودم گره خورد
- ببخشید اگه درد کرد
باور کن همه ی تلاشمو کردم تا هم درد نکشی هم زود تمام بشه ،خواهش می کنم دیگه گریه نکن حیف چشمای آبیته که قرمز بشه بهتره کمی استراحت کنی سعید که دید کار تمام شد
سرمو بوسید
- تمام شد گلم آروم باش
من برم به مامان بگم خوبی
romangram.com | @romangram_com