#تنهایی_رها_پارت_274


امین لبخندی زد که آرومم کنه

- ترس نداره که ی بخیه کوچیکه نمی زارم درد بکشی باشه ؟

لبام ازترس تکون می خورد مامان نگران زد تو صورتش

- شانس بچه ی من ی روز خوش بهش نمیاد

خاله مامانو آروم کرد

- نگران نباشید بابا چیزی نشده که ، خوبه دکتر داریم اینجا زود رها رو روبراه می کنه

امین همینطور که با کلی دستمال دستمو تو دستش گرفته بود روبه همه وبعد مامان کرد

- نگران نباشید خانوم آزادی چیزی نیست که اگه اجازه بدید من به رها برسم بفرمایید از خودتون پزیرایی کنید

از لحن خونسرد امین دلم گرفت چه عادی برخورد می کرد

تو فکربودم که دست امین دور کمر حلقه شد وبلندم کرد روبه سعید گفت :

-آقا سعید لطفا همراه من بیاد اتاقم اینجا نمیشه بخیه بزنم بیاد کمک

سفیدسری تکون وداد امین کوچولو رو به آذین سپرد ودنبال ما وارد اتاق شد

درد وفراموش کردم داغی دست امین در این شرایط لذت ترین حس دنیا بود شروع به دید زدن اتاقش کردم تخت خواب وسط اتاق بود پاتختی ها دوطرف تخت پرده ی حریر با حاشیه ی طلا دروزی شده رنگ اتاق کرمی روشن بود سرویس چوب همه کرمی رنگ ست شده بودن

بادردی که توی دستم پیچید آخی گفتم



امین از سعید خواست روی سرم رو خلوت کنند تا کمتر اضطراب داشته باشم خوشبختانه کیف دکتر مجهز به هر وسیله ای بود دید زدنم تمام شد


romangram.com | @romangram_com