#تنهایی_رها_پارت_272


سعید جواب داد

_این اسم رو رها جان انتخاب کرده البته ما اسم دیگه ایی انتخاب کرده بودیم اما با وضع نامساعد رها نمی شد سرپیچی کرد.البته این هم اسم قشنگیه ما راضی هستیم.

لبخندی زد و نگاهی به من انداخت.سر فرود آوردو آهی کشید و سکوت بین ما را فرا گرفت.

امین کوچولو بی تابی می کرد.آذین زمینش گذاشت و چهار دست وپا شروع به حرکت و سر و صدا کردهنوز نمی تونست خوب راه بره نمیدانم چرا یک دفعه دکتر سکوت کردو بعد از او هیچ کس حرفی نزد.

ناگهان صدای شکستن چیزی نظر همه رو به خود جلب کرد

آذین و سعید هر دو به طرف امین دوید امین قبل از آونها امین و بغل کردو به دست وپای امین نگاه می کرد تا مطمئن بشه که جایی از بدنش آسیب ندیده.سعید با خجالت رو به دکتر گفت:

_ببخشید آقای دکتر واقعا شرمنده شدیم.

_ امین و بوسید ،لبخندی زد



- عیبی نداره فدای سرش شکستنی باید بشکنه.

جلو رفتم و مشغول جمع آوری تیکه شیشه های گلدان شدم.گلدان گران قیمتی بود خیلی بد شد حواسم پرت دکتر وامین کوچولو شد که تیکه ایی از گلدان خیلی عمیق دستم را برید.

آخ...آخ...دستمو مشت کردم.

آیدا و مامان جلو آمدند.

_چی شد دخترم دستت برید ببینم.

_هیس الان امین می فهمه ابروم میره تذکر مو نشنیده گرفت

دست مشت شدمو باز کرد


romangram.com | @romangram_com