#تنهایی_رها_پارت_269



_ببین دخترم دوست داشتن گناه نیست همینکه بدونی عاشق کی هستی و کی رو دوست داری.

نزدیک به چهار سال بخاطر این پسره مریض و افسرده بودی در طول این مدت فقط خودت عذاب نمی کشیدی ما همه نگران حالت بودیم و عذاب می کشیدیم.آقای محسنی میگه ایشون یکبار ازدواج کرده به نظر خودت در آینده مشکلی پیش نمی یاد ما نمی خواهیم گذشته تلخت دوباره تکرار بشه حالا دقیق تر تصمیم بگیر

و تصمیم نهایت و به ما بگو.

سرم را پایین انداختم آرام گفتم:



_من دوستش دارم همین کافیه که گذشتشو نادیده بگیرم اونم توی این مدت جور دیگه درگیر بوده حتی منو دوست داشته ولی نمیتونسته بیان کنه حالا که همه چیز برام روشن شده و پیداش کردم نمیخوام از دستش بدم مگه سعید وآذین همدیگرو دوست نداشتن پس چرا این همه نصیحت در مورد اونها نشد.من با تمام وجود می خوامش و حاضر نیستم به هیچ قیمتی از دستش بدم.

دست سعید رو گرفتم و ادامه دادم.

_سعید بخدا اگه ببینیش تو هم ازش خوشت می یاد

روبه آذین چرخیدم

- مگه نه آذین تو بگو که چقدر دوست داشتنیه.

_آقای محسنی شما بگید آیا اون اشکالی داره؟

_آقای محسنی نگاهی به من کرد و رو به بابا کرد



_به نظر من که دکتر انسان شریف و با شخصیته او هم واقعا در این ماجراها که برای رها جان رخ داده مقصر نیست بیچاتره او هم گرفتار مشکلات خودش بوده از طرفی، نمی دونسته که رها بهش علاقه داره خودشم که به رها علاقه داشته ولی از ترس اینکه رها با پیشنهاد او مطب رو ترک کنه هیچ نگفته این دو جوان دوچار سوء تفاهم شدند و این قدر زجر کشیدند.بهتر خودتون اون رو از نزدیک ببینید

باهماهنگی آقای محسنی و دکتر ساعت نه شب راهی خونه ی امین شدیم

رسیدیم از ماشین پیاده شدم و زنگ زدم.

romangram.com | @romangram_com