#تنهایی_رها_پارت_268


شروع کردم کمک درنظافت خونه وخرید همراه خاله وشستن میوه ها

خاله هم درتدارک شام بود ...

آرامش خاصی داشتم بعد ازسالها ازته دل خوشحال بودم فقط گاهی فلبم تند تند می تپید که اونم از هیجان زیاد بود

ظهر بعد نهار من و آیدا خوابیدیم ساعت سه و نیم بعد ظهر بود که توی خواب وبیداری صداهای آشنا می شنیدم چشمم و باز کردم آره صدای مامان،سعید،بابا و آذین بود که به گوشم می رسید سریع از جام بلند شدم واز اتاق بیرون رفتم.با اعضای خانواده ام روبه رو شدم.

_سلام شما اینجا چکار می کنید؟

به ترتیب با همه روبوسی کردم و احوال پرسی.

وای امین کوچولوی من بیا بغل عمه

حسابی ماچش کردم تا رفع دلتنگی بشه

همگی با هم نشستیم

کنار سعید نشستم دستم راگرفت و بوسه به سرم زد و مرا در آغوش گرفت و گفت:

آذین امین وازم گرفت وکنارمان نشست سعید گفت :

_رها جان میدونی به اندازه دنیا دوست دارم و حاضر نیستم یک مو از سرت کم بشه.خوب فکرات رو درمورد آقای دکتر بکن و تصمیم درستی بگیر.

_سرم و از سینه اش جدا کردم.

_منظورت چیه داداش؟

_ببین رها جناب آقای محسنی همه چیز رو برای ما تعریف کرده.

بابا حرف سعید رو ادامه داد.


romangram.com | @romangram_com