#تنهایی_رها_پارت_267

_از خجالت سرم را پایین انداختم و گفتم:

_من چه می دونم توام چه چیزا

می گی ها.

_استاد از توی آینه ماشین نگاهی به ما انداخت و گفت:

_دختر اذیتش نکن بزار راحت باشه .

_ای بابا من که اذیتش نکردم دارم می گم کی شیرینی می خوریم دیگه امشب به خاطر خانوم نه شام خوردم نه خوابیدم.حداقل با شیرینی فعلا راضی می شم.

برای اینکه آرامش کنم قول دادم که شیرینی بهش می دم همین فردا.

_به حالت تعظیم سرش را فرود آورد و گفت:

_حالا شد چشم دیگه ف نمی زنم

به خونه ی عمو رسیدیم از خوشحالی خوابم نمی برد فقط به حرف هاش فکر می کردم چقدر هر دو با هم گریه کردیم.فردا صبح کلاس نداشتم دیر از خواب بیدار شدم آقای محسنی و آیدا هر دو رفته بودند دانشگاه خاله صبحانه ی مفصلی به من داد و گفت:

_محسنی قبل از اینکه بره سر کار به خونتون زنگ زد و موضوع رو با خانوادت در میان گذاشت قرار شد امروز حرکت کنند بیان تهران.

_چی با خانوادم تماس گرفته آخه چرا؟

_خب معلومه دکتر ازش خواسته خانواده ات در جریان باشند تا دیگه مشکلی براتون پیش نیاد.برو دخترم اگه وسایلی داری از خوابگاه بیار که امشب همین جا می مونی.

_ممنون مزاحمت کافیه ببخشید دیشب خیلی اذیت شدید.

_نه خواهش می کنم از اینکه به خواستت میرسی خیلی خوشحالیم

تودختر خوبی هستی لیاقت بهترینهارو داری

_ممنون باشه می مونم وسایلی ندارم که لازم داشته باشم می مونم کمکتون می کنم

romangram.com | @romangram_com