#تنهایی_رها_پارت_265

لبخندی زدولی دوباره رنگ چهرش غم نشست

- می دونی رها وقتی محمد گفت بهت پیشنهاد داده دیونه شدم تحمل نکردم ازطرفیم تو جوابمو نمی دادی

ازمحمد ممنونم که باهات حرف زد

اون دوست وبرادر خوبیه

لبخندی زدم

- بله خیلی خوبه



ساعت دوازده شب به کلی استاد و آیدا رو فراموش کرده بودیم امین گفت:

- هر چند دلم نمی خواد برای یک لحظه ازت دور باشم ولی فعلا ناچاریم.آقای محسنی و آیدا خانوم حتما خیلی خسته شدند.

از جاش بلند شد منم بلند شدم بازوهام را گرفت و گفت:

- رها تو منو با ظلمی که در حقت کردم می بخشی؟منو می پذیری؟

_سرم را با بغض گلوم پایین انداختم و گفتم:

_من با تمام وجودم پذیرای تو بوده و هستم عشق من نسبت به تو یک حوس نیست و نبوده عشق تو در وجودم جای گرفته یک لحظه خودمو در آغوش گرمش احساس کردم محکم بغلم کرد چشم به چشمم دوخت تاب دیدنشو نداشتم.چشمم رو بستم

لبم داغ شد بوسه کوچکی به لبم زداز خجالت زود ازش جدا شدم ، لبمو گاز گرفتم ریشه ی شالمو به بازی گرفتم

آقای محسنی همراه آیدا از پله ها پایین آمدند آقای محسنی لبخندی زد وگفت:

_خداروشکر هر دو جرات پیدا کردید و با هم رو در رو صحبت کردید.دخترم حالا چکار کنیم برگردیم یا نه؟

نگاهی به امین انداختم هردو حالا آرام شده بودیم.با لبخندی گفتم:

romangram.com | @romangram_com