#تنهایی_رها_پارت_263

_بعد از ازدواج من سخت مریض شدی و یکسال از درست عقب ماندی درسته؟

گریه کنان گفتم:

_درسته.

از جاش بلند شدوجلوی من زانو زد دستم را گرفت و کمی فشرد مقاومتی نکردم دستمو عقب بکشم،من محتاج این دستها بودم چشمهای زیبایش را به چشمانم دوخت



_پس اون روز که کارت عروسی رو بهت دادم به خاطر این موضوع از حال رفتی و بیمار شدی؟

_با سر اشاره دادم درسته.

لبشو گاز گرفت وچشماشو بست سرشو به طرفین تکان داد

- وای وای من چقدر احمقم رهای من اگه یک زره می دونستم تا این حد به من علاقه داری خانواده ام را زیر پا می گذاشتم برای اینکه تو آرام بگیری.رها با اینکه ازدواج کردم خیلی سختی کشیدم باور کن توی این سال حتی شب ازدواجم به فکر تو بودم لحظه ایی از فکرم خارج نمی شدی منم عاشق تو شده بودم.از همون روزی که پات توی سطل رنگ گیر کرد



ولی جرات بیان کردن نداشتم حتی بارها برات هدیه خریدم ولی نمی تونستم بهت بدم می ترسیدم از این رفتار ناراحت بشی و مطب رو ترک کنی و دیگه برنگردی.نمی دونی آرینا با من چه کرد

مثل یک عروسک با من رفتار می کرد وقتی تو رو با اون مقایسه می کردم از خودم خجالت می کشیدم که اون زن منه ازدواج بد من همه نقشه بود



پدرم رو مست کرده بودندو خلاصه بگذریم گذشت

نفسشو فوت کردو کنارم نشست چرخیدم طرفش حالا هردو روبروی هم بودیم دوباره دستمو گرفت با بغض بهش خیره شدم وچشمم لبریز اشک بود ادامه داد

- چندبار به خوابگاه زنگ زدم اما فقط جواب سربالا می شنیدم حتی آقای محسنی بامن سرد شده بود که امروز فهمیدم چرا البته حق داشت.



romangram.com | @romangram_com