#تنهایی_رها_پارت_262
- بله دختر
روبه امین کرد
- بااجازه ما بریم بالا
امین هم لبخندی زد
- بله حتما بفرمایید منزل خودتونه
_هر دو بلند شدند و به طبقه ی بالا رفتن تا ما تنها باشیم.
_سکوت وامین شکست.
_رها؟
_این اولین باری بود که دکتر منوبه اسم صدا می کرد.چقدر صداش شیرین بود.
_رها؟چرا علاقه ات رو نسبت به من پنهان کردی؟چرا؟
سر مو پایین انداختم دلهره داشتم بعد از کمی سکوت گفتم:
_ترسیدم که از دستت بدم یا اینکه دست رد به سینه ام بزنی و اخراجم کنی.اونوقت از دیدنت محروم می شدم.از همون روزی که توی شهر خودم شما رو دیدم عشقت در قلبم رخنه کرد و به عشقت وفادار ماندم.
اخمی کرد که ترسیدم به چشمام خیره شد
_باورم نمیشه تو با یک نگاه و یک لحظه به من علاقمند شدی و پای عشقت ایستادی؟تو واقعا بی نظیری.
آقای محسنی گفت:
romangram.com | @romangram_com