#تنهایی_رها_پارت_260
_بله همه چیز رو به من گفت:
_چی چی گفت؟
_گفت:از همون روزهای اولی که تو پیشش کار می کردی عاشقت شده ولی از ترس اینکه تو پیشنهادشو رد کنی و دیگه مطب نری چیزی نگفته اون مجبور بوده به خاطر اشتباه بزرگ پدرش تن به این ازدواج بده.پدر اون دختر یه چک خیلی سنگین موقع مستی پدر دکتر از اون می گیره که حتی از تمام مال وثروت دکتر و خانواده اش بیشتر بوده به همین دلیل پدر دکتر فکر کرده از طریق ازدواج پسرش با آرینا می تونه چک رو پس بگیره که خوشبختانه موفق شده.اما این وسط امین بیچاره قربانی شد و تو دخترم.
- واقعا واقعا راست می گید اونم منو دوست داشته باورم نمیشه
بیتاب شده بودم ازاین حرفها درک می کردم حال امینو اونم مثل من مجبور به ازدواج اجباری شده بود حیا رو کنار گذاشتم
- عمو نمی شه منو ببرید پیشش خواهش می کنم منو ببرید
گریه می کردم و التماس خاله وآیداهم از ناراحتی من به گریه افتادند...عمو هم ناراحت گفت:
_باشه دخترم گریه نکن برای قلبت بده
می برمت باشه حاضر شو با امین هماهنگی می کنم بلند شدو رفت طرف گوشیش که روی اپن بود
دیگه صبرو خجالت وکنار گذاشتم باید به این درد درد عشق ودوری خلاص بشیم
بلافاصله حاضر شدم آیدا هم همراه ما آمد.راه چقدر طولانی بود.چرا نمی رسیم؟مدام اشک می ریختم عمو و آیدا که دیگه دلداریشان فایده نداشت سکوت کرده بودند.حالا فهمیده بودم که او هم به من علاقه داشته و عشق من یک طرفه نبوده این بیشتر اشکم و در می آوردودلمو میسوزوند بی صبرانه برای دیدنش انتظار می کشیدم ثانیه ها کند کند می رفتند بالاخره رسیدیم.استاد از ماشین پیاده شد و زنگ زد چند دقیقه طول کشید تا آیفون رو برداشت.
_کیه؟
_باز کن امین جان منم محسنی؟
_در باز شد واستاد سوار ماشین شدو ما وارد شدیم.قلبم تند تند می زد
انگار می خواست برای دیدنش از سینه بیرون بزنه ماشین ایستاد قبل اینکه ماشین کاملا خاموش بشه از ماشین پیاده شدم پله هارو دوتا دوتا بالا می رفتم به آخرین پله که رسیدم زمین خوردم ولی شوق دیدن یار درد رو از من گرفته بود.
امین در ورودی را باز کرد.خدایا چه لحظه ایی ،
romangram.com | @romangram_com