#تنهایی_رها_پارت_259
باشنیدن این حرف اشکم روان شد ازاینکه امین درد بکشه درعذاب بودم
ازپشت هاله ای از اشک به گل فرش گردویی رنگ چشم دوختم ...باصدای ضعیفی گفتم :
-آخه چکارداره اون ازدواج کرده چرا دست بردار نیست
به عموچشم دوختم واشکمو پس زدم آیدا با سینی چایی به ما پیوست وسینی وروی میز وسط گذاشت کنارم نشست ،دستهای لرزانمو گرفت
- رها آروم باش چیزی نشده که
چرخیدم سمت عمو
- عمو حالش خوبه ؟چکارش کردن ؟
خاله هم درسکوت از نگرانی،من چشمهای قهویی خمارش لبریز اشک بود ...عمو جواب داد
_حالش خوبه و حالا خونشه راستش توی این مدت یکسال خیلی بد بیاری داشته من از وقتی موضوع تورو فهمیدم بیخود قطع رابطه کردم نمی دونستم اون واقعا از از احساس تو نسبت به خودش بی خبره فکر می کردم اطلاع داشته و با همه ی اینها تورو تنها گذاشته ولی امروز همه چیز مشخص شد.
_چی یعنی اونم مثل من عذاب کشیده؟
_بله به اسرار پدرش با یکی از آشنایان پدرش ازدواج میکنه ولی نه دکتر به اون دختر علاقه داره نه دختره اهل خونه و زندگیه چند روز بعد از ازدواج دکتر رو تنها می زاره و میره خارج و از اونجا تقاضای طلاق می کنه.دکترم خدایی خواسته سریع طلاق نامه رو امضاء می کنه.
_نمی دونم تو رو چطور پیدا کرده به من گفت:
_می خواسته با تو حرف بزنه اما خجالت کشیده.
_با گریه گفتم:
اون اون می خواست با من حرف بزنه ولی من اجازاه ندادم گفتم وقتی زن داره چه دلیلی داره باهاش حرف بزنم
romangram.com | @romangram_com