#تنهایی_رها_پارت_251

امین به من نگفت اون شخص توای چون بهش گفته بودم دلم پیش هم گروهم گیره

تو رستوران دیدم شما باهم حرف می زنید دیگه شکم به یقین رسیده بود برای همین

آمدم دم خوابگاه ولی دیدم توداری می ری بیرون دنبالت آمد که حرف بزنیم اما دیدم تو حال خودتی قدم زدنات زیر بارون اونم چندساعت بی هدف منو مطمعن کردکه توهم عاشق امین هستی وازاین عشق در عذابی

بااین وجود باز خواستم شانسمو امتحان کنم وپیشنهادمو دادم

امروز امین همه چیزیو بهم گفت ازدلدادگیش گفت ازاینکه شبو روز به فکر توا ودیگه طاقت نداره



محمد حرف می زد ازامینو عشقش ومن باچشمهای لبریز اشک بهش چشم دوخته بودم هق هقم گرفت وباصدای لرزان گفتم :

- اگه منو می خواست چرا به من نگفت چراتردید کرد چرا با نشون دادن کارت عروسیش منو تا مرز جنوون برد

بلند شدم وبا پشت دست اشکمو پس زدم

- حالا دیگه دیره کاریش نمیشه کرد اون زن داره ومنم دلی برام نمونده نابود شدم نابود

روموبرگردوندو باقدمهای تند ازش فاصه گرفتم دنبالم امد

- چی می گی رها صبر کن بینم

امین عاشقته دختر دیونش کردی ...

تیز نگاش کردم

- دیگه فایده نداره اون جرات نداشت عشقشو به زبون بیاره من ی زن بودم وشرم داشتم ...

می دونی چقدر زحمت کشیدم

که تهران قبول بشم ؟فقط به خاطر امین بود

romangram.com | @romangram_com