#تنهایی_رها_پارت_250
- چرا اتفاقا رفتم ومهندس هم شدم اما به اصرار مامانم بود خودم علاقه ی زیادی به هنرونقاشی داشتم برای همینم دوباره دانشگاه شرکت کروم الانم که می بینی کم به کارهای دانشگاه میرسم چون سر کارم بعدازمرگ پدرم،
مامان منو حمایت کرد البته مامان هم مهندس معماره وشرکت بابامو بعد مرگ سرپا نگه داشت ..
تازه یادم افتاد کارتی که بهم داده بود روش نوشته بود مهندس ..
بازنفسشو فوت کرد کلافگی ازچهره اش می بارید کنار پارکی ایستاد وپیاده شد منم به ناچار پیاده شدم رفت روی اولین صندلی سر راهمون نشت ودستاشو تو جیبش فرو کرد کنارش با فاصله نشستم
- می دونی رها دوست من مرد محکم وبا اراده ایه
چرا درمورد دوستش میگه ؟ سکوتو ترجیح دادم
چند وقت پیش فهمیدم عاشق ودل باخته ی منشی مطبش شده خیلی بهش گفتم پاپیش بزاره ولی میگفت می ترسم بزاره بره ودیگه نبینمش
میدیم که ازعشق خانم منشی داره ذوب میشه تااینکه دوست عزیزم برای نجات پدرش ازبده کاری مجبور به ازدواج با ی دختر بی بندو بار وخودخواه شد
محمد حرف می زدو من هرلحظه شوکه تر می شدم تمام حرفهایی که میزد بی شباهت به وصوف حال من وامین نبود ..
به طرفم چرخید
- رها چرا گفتم بین تو امین چیزی هست حرفی نزدی ؟
لبهامو به دهن بردم،آب گلومو قورت دادم
- و..ولی...چیزی بین ما نبوده
-اگه نبود چرا همش از امین فرار می کنی .؟ببین رها من دوستت داشتم حاضر بودم زندگیمو به پات بریزم
ولی اون روز نمایشگاه وقتی ازدیدن امینی شوکه شدی متوجه شدم .
امین راحت با دیدنت کنارآمد ولی چشماهای سرخ تو همه چیو لو داد رها
romangram.com | @romangram_com