#تنهایی_رها_پارت_244
تک خنده ای کرد
-چته ؟می گم در مورد رابطمون فکر کردی؟
همینطور که به طرف کلاس می رفتیم
پوست لبمو بادندون کندم
- راستش هنوز نه
ایستاد خنده اش به اخمی غلیظ تبدیل شد ،به ناچار منم ایستادم
- رها یعنی من اینقدر بی ارزشم برات که به خودت زحمت ندای کمی فکر کنی در موردم
سرمو تندی تکنان تکان دادم
-نه باور کنید موضوع این نیست
چیزه ...خودتون می دونید مریض بودم خو
سرشو تکان دادو راه افتاد
-باشه قبول
باقدمهای تند خودشو به کلاس رسوند ومن آرام با قدمهای بی جون وافکار پریشان وارد کلاس شدم صندلیها پر
به ناچار روی صندلی کنار محمد که خالی بود نشستم یهو همه ی بچه ها
زدن زیر خنده فهمیدم نقش کشیدن برام بی توجه بهشون سررسیدم و که برای جزو استفاده می کردم از کوله ام بیرون آوردم بازش کردم محمد هم جدی بود...
romangram.com | @romangram_com