#تنهایی_رها_پارت_237
- بیا سوار شو چیزی نیست درست میشه
چشممو از سپر گرفتم وسوار شدم دروبست وماشین وازجلو دور زدو سوار شد وراه افتاد کمی بعد بخاریو زد وشروع به غر زدن کرد
- آخه چرا این کارو با خودت می کنی دختر؟ سه ساعت جلوی بارون راه رفتی که چی بشه
زد روفرمان
- خدا لعنت کنه منو باید زودتر
مانع پیاده رویت می شدم
با حال نزار نگاه بی جونمو بهش دوختم ،واقعا نگرانم بود
- ببینبد آقا محمد من ازشما انتظاری ندارم چرا اینقدر نگران من هستید خوبم که
دنده رو عوض کردبا نگاه کوتاهی به من ودر نهایت خیابون خیس از ریزش باران سکوت کرد سرمو به شیشه چسبوندم و چشمامو بستم
باصدای آرومی چشمامو باز کردم
- رها ؟رها خانووم
به سختی با فشارزیاد چشمامو باز کردم سرمو به طرف صدا چرخوندم تازه متوجه موقعیتم شدم هنوز تو ماشین محمد بودم وصدام می کرد کی خوابم برده؟
نگاهشو تو صورت چرخوند
- رها خوبی ؟پیاده شو
کمی جابجاشدم بیرون ونگاه کردم
romangram.com | @romangram_com