#تنهایی_رها_پارت_225
بارفتن سعید دلم گرفت بی حوصله تصمیم گرفتم کمی پیاده روی کنم بارون نم نم می بارید، بارون وبرفو دوست داشتم عاشق قدم زدن زیر بارون بودم ازطیبه خداحافظی کردم ومسیر
جاده رو پیش گرفتم فکرامین یک لحظه رهام نمی کرد
ازکجا فهمیده بهش علاقه دارم ؟
چرا نگاهش ی جور خاص بود؟
باورم نمیشه دستمو گرفت
ناخوداگاه دستمو بالا بردمو مچمو بو کردم انگار دنبال بوی عطرش می گشتم تابلکه کمی از عتش دلم کم بشه حالا که دادشی نبود ..حالا که امین وکسی نیست اجازه دادم اشکم با بارون همراهی کنه وبباره
غم عظیمی روی قلمو چنگ میزد ...بارون شدت گرفت هرکس به سویی می دویدن ولی من ،انگار جسم خستم کویری بود که به این باران نیاز داشت ...نمی دونم چقدر راه رفتم که هوا تاریک شده بود لباسهام کامل خیس شده بود سردم نبود ازبس داغ بودم از عشق ممنوعه ی امین...
سرمو چرخوندم تا موقعیتمو پیدا کنم...مکان آشنا نبود برام هوا روبه تاریکی میرفت
سر جاده ایستادم تا دربست بگیرم برم خوابگاه که ماشینی جلوی پام ایستاد خودمو عقب کشیدم در جلو باز
-رها بیا سوار شو
یاخدا این کیه ؟
سرمو خم کردم صاحب صدارو ببینم محمد با اخمی به چهره به من خیره شده بود ..وا این چطور پیداش شد
-ای بابا رها بیابالا منم محمد به جا آوردی خیس شدی دختر زودبیا بالا
نگاه متعجبمو ازش گرفتم سوار شدم
- سلام
-سلام بانو خسته نباشید
لبخندی زد
romangram.com | @romangram_com