#تنهایی_رها_پارت_224
پشتمو بهش کردم و قدم برداشتم می خواستم ازاون وضع فرار کنم طیبه از سرویس بیرون آمدو متعجب مارو نگاه می کرد هنوزقدم دومو برنداشته مچ دستم داغ شد با ترس سرمو برگردوندم امین مچمو صفت گرفت
-صبرکن چرا نمی گی ازدیدن کارت عروسی من بیمار شدی ؟
وااای خدا داشتم زیر نگاهش ذوب میشدم هنوز امین نفسمه ولی چندساعت پیش قول دادم به خودمو دادشی که فراموش کنم دیگه چه فایده بدونه دوستش دارم اون الان زن داره دلمو قرض کردم
-شما اشتباه می کنید جناب من هیچی علاقه ای به شما نداشتم دستمو ول کنید لطفا
دستمو کشیدم وبه سرعت دویدم داخل اجازه ی چکیدن به اشکهای بعدیم که آماده ی ریزش بودن ندادم بادلی آکنده ازرنج وعذاب کنار سعید نشستم طیبه هم کنارم نشست سرشو کنار گوشم کشید
-رها چی شد چی بهت گفت ؟
شونه ای بالا انداختم
-هیچی بابا بیخیال
کوبیده ای که محمد سفارش داده بودو به چنگال گرفتم باحرص خوردم امین هم به جمع ما پیوست چهره ی ناراحتی دادشت سعیم براین بود اصلا جهتی که اون نشسته دید نزنم بی اختیار شروع به شوخی با محمدو سعید کروم وغذامو به زور تا آخرش خوردم هروقت عصبی می شم غذا زیاد می خورم انگارامین از شوخی بین منو محمد ناراحت می شد ولی به اون چه
لحظات سختی وگذروندم به اصرار سعید دانگ منو از مهمونی پرداخت کرد محمد راضی نمی شد ولی دادشی گفت کار مال هردوتون بوده هردو تو خرجش شرکید
باخداحافظی ازبچه ها ومحمد والبته جناب دکتر که یک ثانیه ازمن چشم برنداشت همراه سعید وطیبه به خوابگاه رفتم بچه های دیگه کلاس داشتن نبودن ..نمی دونم امین قبلا منو اینقدر ضایع نگاه نمی کرد چش شده یهو ؟به خوابگاه رسیدیم ازسعید خداحافظ کردیم لحظه ی آخر بهم گفت :
-آفرین رها همیشه قوی باش
امروز وخوب تحمل کردی این یعنی می تونی امین وفراموش کنی
سرمو تکون دادم بغلش کردم سرمو بوسید آروم زمزمه کردم
-مرسی که هستی دادشی سعیمو می کنم
romangram.com | @romangram_com