#تنهایی_رها_پارت_223
معشوق من خبراز عشق من نداشت شاید اگه داشت پسم میزد ...
-رها؟
یا خدا چشمام گشاد شد وته دلم خالی شد نفسم توسینه اسیر شد به سختی چرخیدم طرفش
- ازدیدن من خوشحال نشدی ؟چرا هروقت منو میبینی در میری ؟
هول شده بودم بریده بریده جواب دادم
- ن نه..نه آقای دکتر این چه حرفیه ؟
دستاشو تو جیب پالتو بلند سورمه ایش کرد ...باچشمهای خمار به من خیره شد سرمو به زیر انداختم من تحمل اون نگاه کهربایی ونداشتم
- چرا نگفتی به من علاقه داری ؟
تندی سرمو بلند کردم نگاهش با امین قبل فرق داشت دستام شروع به لرزیدن کرد گلوم خشک شد بود باصدای گرفته وبریده بریده گفتم
-ک..کی...گفته ..من ...من به شما علاقه ...دارم
نفسم داشت بند می آمد قلبم به تندی به دیواره ی سینم می کوبید
انگار حالمو فهمید دستشو جلو آوردو تکون داد
- ببین آروم باش ما فقط داریم حرف میزنیم باشه ؟
اشک سمجی ازچششم چکید
-و..ولی ..من حرفی ندارم
romangram.com | @romangram_com