#تنها_نیستیم_پارت_99


رو به نیما گفت: این اگه دوستت داشت 7 سال پیش جلومون رو می گرفت... من دوستت دارم. بفهم.

دلم براش سوخت ولی گفتم: اون موقع چون دوستش داشتم از زندگیش رفتم. نگه داشتن آدم ها که زوری نیست!

نیما: آتوسا! من...

من: اما الان می بینم شاید تو راست میگی آنا.

آنا داد زد: آره خب! ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست.

از اینکه منظورم رو اشتباهی فهمیده بود عصبانی شدم.

نیما: آنا چرا شلوغش می کنی. تو که گرو کشی کردی!!

آنا بلند تر داد زد: شلوغش می کنم؟ هیچ می دونی ساعت چنده؟!

صدای در از طرف اتاق مامان بلند شد که همه ساکت شدیم. لامپ روشن شد و صورت مامان که متعجب نگاهمون می کرد، پیدا شد. چشم هاش پف کرده بود که نشون می داد موقع خواب گریه کرده. آروم گفت: باز چی شده؟

نیما: هیچی.

آنا: مامان چی بهت گفته بودم! دیدی؟

مامان به من و نیما نگاه کرد و گفت: به خدا من دیگه طاقت ندارم.

ناراحت شدم و گفتم: سوء تفاهم شده. ما حتی حرف هم نمی زدیم.

و رو به آنا ادامه دادم: می زدیم؟

آنا: اگر فکر می کنی می تونی زندگی منو خراب کنی، کور خوندی! من مثل تو اهل تسلیم شدن نیستم.

بهم برخورد و تیر آخر رو زدم: زندگی من به هر سختی میگذره ولی تو مجبوری تا ابد مثل بازنده ها ادامه بدی!

به طرف اتاقم رفتم که داد زد: ببین کی به کی میگه بازنده!

خنده ی عصبی کرد که حرصم رو درآورد و مسیر رفته رو برگشتم و خواستم چیزی بگم که خودش ادامه داد: فکر می کنی چرا باهات ازدواج کرد؟ چون عاشق یه دختر بچه ی 17 ساله شده بود؟

نیما: تو قول دادی آنا!

مامان: بسه دیگه!


romangram.com | @romangram_com