#تنها_نیستیم_پارت_98

کنار شومینه، روی زمین نشستم که به خاطر کم بودن شوفاژ های سالن همیشه روشن بود. شاید اینطوری پلک هام خواب می رفت. تکونی رو کنارم حس کردم و به همون سمت برگشتم. چیزی نبود. صدا از نزدیک تر اومد: بیداری!!

-آره.

-چرا؟

-خوابم نمی بره.

-به خاطر بهنام؟

با تعجب به صورتش که توی تاریکی فرو رفته بود نگاه کردم و چیزی نگفتم. روی کاناپه نشست. 10 دقیقه همینطوری گذشت که حس کردم باید برم به اتاقم. همون لحظه بلند شد و اون طرف شومینه با فاصله از من نشست. نور آتیش یه سمت صورتش رو روشن کرد. موهاش باز بود و خیلی آروم به نظر می رسید. فضای بینمون سنگین نبود که نگران باشم. با تار های دور فرش ور می رفتم که متوجه شدم اون هم مشغول همین کاره. بسته ی سیگار رو درآورد و تعارف کرد. احتمالا من رو در حال کشیدن دیده بود. هر چند که من اصلا وابسته نبودم و سیگار کشیدنم بیشتر شبیه تجدید خاطره بود تا عادت.

یه نخ برداشتم و گفتم: چرا اومدی پایین؟

-کار همیشه ی منه.

با آتیش شومینه روشن کردم.

-بابات بهم می گفت «روح سرگردان»!

یه پک زدم. اون هم همینطور.

-اما تازگی بیشتر شده. نمی تونم بالا بمونم!

با نیشخند گفتم: به خیانت عادت کردی. ترک کنی درست میشه.

انتظار این حرف رو نداشت. سکوت کامل فضا رو پر کرده بود که با صدای آنا به هم ریخت: اینجا چه خبره؟

هر دو به طرفش برگشتیم. نمی خواستم نقطه ضعف دستش بدم. با خونسردی گفتم: بیا تو هم بشین!

و از قصد فاصله ی بینمون رو نشون دادم.

- نه. راحت باشید. مزاحم نمیشم.

سیگار رو خاموش کردم و خواستم بلند شم که دوباره گفت: می دونستم کم کم شروع می کنی.

-چی رو؟

-همین پروسه ی تلافی کردنو!

-من انقد بدبختی دارم که به این چیزها فکر نکنم!

romangram.com | @romangram_com