#تنها_نیستیم_پارت_97
عصر به خاطر یلدا، مامان برای بابا آش نذری درست کرده بود و من مثل قدیم کاسه ها رو بین همسایه ها پخش کردم. فرقش این بود که قبلاً بیشترشون رو می شناختم و خیلی ها پدر و مادر دوست هام بودند ولی حالا فقط چند نفر رو شناختم و به هر کدوم ده دقیقه درباره ی خودم توضیح دادم. اما به هر حال کلی از وقتم رو گرفت و حالم رو بهتر کرد.
یادم میاد سالهای قبل از رفتنم خیلی وقت ها به خونه ی عمه یا خاله م می رفتیم. گاهی هم اون ها میومدند و دور هم جمع می شدیم.
هر چی بچه تر بودیم، بیشتر این مراسم رو دوست داشتیم. همه چیز با بزرگتر شدنمون مسخره تر می شد. امسال به احترام بابا حتی انار و هندوونه هم نگرفته بودند و کسی هم قرار نبود بیاد که من از این بابت ممنون بودم!
ظرف بزرگی که مامان برای عمه کنار گذاشته بود رو به حسام دادم و گفتم: مراقب باش تو ماشین نریزه. نمیای تو؟
-تعارف که می زنی لا اقل از جلوی در برو کنار!!
-حوصله ی شوخی ندارم!
-چیه؟ بالاخره این آقای دکتر زد تو برجکت که پاچه ی منو می گیری؟
لبخند زدم که صدای مامان از آیفون اومد: بچه ها سرده. آتوسا دم در نایست.
لحنش بیشتر جنبه ی دک کردن داشت که واقعا از مامان بعید بود! حسام خدافظی کرد و رفت.
در ورود رو بستم و رو به مامان گفتم: چرا اینطوری باهاش حرف زدی؟ امسال جشن یلدا ندارید، چه ربطی به این بیچاره داره؟
-تو چرا ازش دفاع می کنی؟
-یه کمی زود پسر خاله میشه ولی به هر حال جای پسر عمه م هست دیگه!
خودم هم نفهمیدم چی ردیف کردم. مامان روش رو به طرف آتیش برگردوند و مثل بچه های تخس گفت: دوست ندارم تا قبل از ازدواج تو زیاد اینجا بیاد.
از همون اول هم متوجه شده بودم که دردش بهنامه.
-تا دست منو تو دست بهنام نذاری، خیالت راحت نمیشه. نه؟
-نه. نمیشه.
-...
-ولی این ربطی به بهنام نداشت!
نفسم رو با صدا بیرون فرستادم و به طرف اتاق مهمان رفتم که حالا مال من بود. آخر همه ی حرف ها به بهنام ختم میشد!
ساعت از 2 شب گذشته بود و من از بی خوابی توی پذیرایی قدم می زدم. بهنام حتی زنگ نزده بود که ببینه مردم یا زنده. البته شاید من توقع بی جا داشتم. شاید بهنام مردی بود که تا چیزی وفق مرادش نبود همه ی کاسه کوزه ها رو می شکست. ازدواج های کوتاه مدتش همین رو نشون می داد. اما من دلم نمی خواست اینطوری فکر کنم.
romangram.com | @romangram_com