#تنها_نیستیم_پارت_96

متوجه شدم که دستم انداخته. از حرکتش ناراحت شدم و ازش فاصله گرفتم. به ثانیه نکشید که لب هاش رو حس کردم. یه بوسه ی طولانی و چند تا کوتاه. دست هاش جوری بدنم رو گرفته بود که انگار هر لحظه ممکنه بیفتم و بشکنم! باید جدا می شدم اما نمی تونستم ازش دل بکنم. اشک توی چشم هام جمع شده بود. جلوتر اومد که روی تخت بخوابم. تیشرتش رو درآورد و گوشه ای پرت کرد. اگر فکر می کردم می تونم ازش بگذرم، سخت در اشتباه بودم!

بوسه هاش به گردنم رسیده بود و دست هاش زیر لباسم بود. اصلا فکر نمی کردم بهنام انقدر زود هیجانی بشه. بدتر از اون خودم بودم که می خواستمش، ولی این چه غلطی بود که ما داشتیم می کردیم؟!!!

با صدای آرومی اسمش رو گفتم. به روی خودش نیاورد و فشار دستش رو بیشتر کرد. آه کشیدم و بلند تر گفتم. دست هام رو از تنش جدا کردم و صورتش رو بالا نگه داشتم. با چشم های خمار شده بهم خیره شد. یه قطره از چشم هام چکید. با حرص پلک هاش رو بست و کنارم به پشت دراز کشید. با صدای خش داری گفت: تو آخر منو دق میدی!!

به خودم گفتم «همین فردا برمی گردم خونه».

بند کیفم رو توی دستم فشار می دادم و به ثانیه شمار چراغ قرمز نگاه می کردم. بهنام هم سکوت کرده بود و خیلی بی تفاوت به نظر می رسید. انتظار داشتم حداقل به روی خودش بیاره یا خجالت بکشه.

-پاره شد.

با گیجی نگاهش کردم که با چشم به بند توی دستم اشاره کرد.

-پولش رو خودم دادم.

و بیشتر فشارش دادم. چراغ سبز شد. به عابرها نگاه کردم و با خودم گفتم حتما توی دلشون به ماشین های خالی ای که از جلوی پاشون توی این سرما رد میشند، فحش میدن. خودم از این فحش ها زیاد داده بودم. کیف با شدت از دستم کشیده شد که منو به خودم آورد و با ترس به صورت عصبانی بهنام نگاه کردم.

دلیل این حرکت رو اصلا نمی فهمیدم که خودش گفت: یه جوری رفتار نکن انگار خودت نمی خواستی!

-چی رو؟

-خیال می کنی نمی فهمم داری به چی فکر می کنی؟

خب. مشخص شد که آقا داره به لحظات ملکوتی! شب پیش فکر می کنه.

-تو خودت ذهنت منحرفه. نه من.

-واسه چی یهویی یاد خونه افتادی؟

-بالاخره که چی؟ تا کی می موندم؟

-حالا چرا همین امروز؟

-مگه برای تو فرقی می کنه؟

داخل کوچه پیچید و عصبانی گفت: مطمئن باش نه!



تمام طول روز رو به این فکر می کردم که چطوری فکر بهنام رو از سرم بیرون کنم. آدمی که دلش چند تا شعبه داشت و هر زنی یه بخشش رو اشغال کرده بود. مثل روز برام روشن بود که اگر این ازدواج ِ آب دوغ خیاری! سر می گرفت، به سال نکشیده من برگشته بودم اصفهان و یه طلاق دیگه تو کارنامه ی بهنام ثبت شده بود. اما مامان مدام به صورت من مشکوک نگاه می کرد و درباره ی بهنام می پرسید و دوباره من رو به فکرش مینداخت.

romangram.com | @romangram_com