#تنها_نیستیم_پارت_95


پتو رو روی سرش کشید و گفت: ولم کن.

از حرکتش بلند خندیدم و گفتم: دیوونه!

-...

-نیما فقط حال من رو پرسید. همه ش دو دقیقه هم حرف نزدیم.

-...

حس می کردم باید از دلش دربیارم. نمی تونستم ناراحتی ش رو ببینم و خودم هم نمی دونستم چرا؟!

پتوش رو از روش کنار زدم که سرش رو تو بالش فرو کرد و مثل صبح که دیدمش بالش رو بغل کرد.

-برو... حوصله ت رو ندارم.

از رفتارش خوشم اومده بود. خیلی بانمک شده بود. خواستم اذیتش کنم. با انگشت گوشش رو تکون دادم و بعد سعی کردم پلک هاش رو باز کنم.

-داری میری رو اعصابم. نگی نگفتی!

-تا نری شام بخوری، وضع همینه.

انگشت هام رو بین موهاش بردم و روی صورتش پخش کردم. واکنشی نشون نداد. لپش رو کشیدم و خندیدم. یادم افتاد که خودم چقدر از این کار بدم میاد. دستم رو محکم گرفت و بعد از مکث کوتاهی به طرف لبش برد. لبخندم محو شد و ضربان قبلم بالا رفت. یه لحظه ترسیدم و دستم رو کشیدم.

-اصلا نخور. به من چه؟

خواستم از تخت پایین بیام که کمرم رو گرفت و نشست.

-کجا جوجو؟

من با نیما هم گاهی شوخی می کردم اما اون از این اخلاق ها نداشت. بعد از ازدواج هم رابطه مون خیلی کلیشه ای بود. واقعا جا خورده بودم.

-چیکار می کنی بهنام؟

-بهت هشدار داده بودم!

دوباره خواستم حرکت کنم که منو نزدیک تر کشید و به طرفم خم شد. به چشم هام خیره شد و گفت: بیای آتیش بسوزونی و بری؟!!!

دستش رو لای موهام فرو برد. نفسش گونه هام رو گرم می کرد. کلا تو یه فضای دیگه ای رفته بودم و دلم می خواست منو ببوسه. لبهاش جلوی لبهام خندید و گفت: منتظر چی هستی؟


romangram.com | @romangram_com