#تنها_نیستیم_پارت_94
-مطمئنی مشکلی پیش نیومده؟
-چه جور مشکلی؟
-مراقب خودت باش. خدافظ.
وقتی تماس رو قطع کردم به این فکر می کردم که بهتر بود جواب ندم. اگر اتفاقی برای مامان افتاده بود که بهنام زودتر از من می فهمید. بهنام توی اتاق خودش بود و در رو هم بسته بود. ظرف های شام رو روی میز چیدم و صدا زدم: بهنام! بیا شام.
بعد از ده دقیقه که جوابی نداد به اتاق کارش سرک کشیدم که کسی رو ندیدم. در اتاق خواب رو باز کردم. تاریک بود و نوری که از باز شدن در به داخل میفتاد، تخت رو روشن می کرد. دراز کشیده بود و معلوم نبود خوابیده یا بیداره. گفتم: بهنام شام نمی خوری؟
-نه.
-چرا؟
-سیرم.
برق رو روشن کردم که داد زد: خاموش کن.
سریع خاموش کردم و در رو بستم. به من چه که گرسنه می مونه. سر میز نشستم و غذام رو خوردم. آشپزخونه رو تمیز کردم و بیرون اومدم. دو روز بود که حتی چک میل هم نکرده بودم. لپ تاپم اصفهان بود. از بیکاری پشت میز شطرنج نشسته بودم و با خودم بازی می کردم که موبایل بهنام زنگ خورد. منتظر شدم تا خودش بیاد و جواب بده ولی نیومد و قطع شد. چند ثانیه بعد، دوباره زنگ خورد. به طرف اتاق رفتم و کنار تخت ایستادم.
-گوشی ت زنگ می خوره!
-مگه خودم کرم؟
گوشی رو از دستم گرفت. خاموش کرد و روی پاتختی گذاشت. شونه بالا انداختم و بیرون رفتم. تو دلم گفتم «الان وقت زنگ زدن بود نیما!». حمام رفتم و دوش گرفتم. وقتی بیرون اومدم، ساعت هنوز 9:30 بود. دیگه نمی دونستم چکار کنم که وقت بگذره. حوصله ی تلوزیون رو نداشتم. دوباره یادم افتاد که بهنام هیچی نخورده. ناراحت شدم و به اتاق رفتم. عروسکم رو بغل کردم. روی طرف دست نخورده ی تخت نشستم و دکمه ی آباژور رو زدم. چشم هاش بسته بود. بعد از چند ثانیه با صدای مظلوم گفتم: بهنام!
به روی خودش نیاورد. نزدیک تر نشستم و دوباره گفتم: بهنام! خوابی؟
-چی می خوای؟
-چرا اینطوری شدی؟
پشتش رو به من کرد و پتو رو بیشتر روی خودش کشید. دستم رو روی بازوش گذاشتم و گفتم: قهر می کنی این شکلی میشی؟
-...
عروسک رو به صورتش نزدیک کردم و گفتم: ببین چه بابای لوسی داری.
چشم هاش رو بست و پلک هاش رو روی هم فشار داد. عروسک رو عقب کشیدم. چونه م رو روی بازوش گذاشتم که صورتش رو تو نور کم اتاق ببینم.
-قهری؟
romangram.com | @romangram_com