#تنها_نیستیم_پارت_93
گوشی رو روی پام انداخت و رفت. سریع جواب دادم و خودم هم دلیل هول شدنم رو نمی دونستم. اصلا نیما با من چکار داشت؟! نکنه مامان طوریش شده...
-سلام. نیمام.
-سلام... چیزی شده؟
-نه. حالت خوبه؟
-آره.
-چرا صدات گرفته؟ گریه کردی؟
-سرما خوردم.
-مادرت گفت رفتی خونه ی بهنام!!
-آره. اینجام.
بعد از چند لحظه سکوت گفت: چرا اونجا؟
-فعلا خیلی سردرگمم. نمی دونم باید چکار کنم.
-بیا خونه. باید چیزی بهت بگم. درباره ی ارثه.
-من چیزی نمی خوام
-اگر زودتر برمی گشتی...
حرفش رو قطع کردم: حتما معجزه می شد!!
-می تونست چیزی به نامت کنه.
-چرا به نامم کنه؟ نکنه همه چیزو به آنا بخشیده؟
سکوت کرد که خندیدم و گفتم: قرار نبود بفهمم. نه؟!!
-نگرانت بودم... بیا خونه.
-...
romangram.com | @romangram_com