#تنها_نیستیم_پارت_92

خندیدم و اون بلند شد. روی کاناپه ی سه نفره دراز کشید. هیچی از فیلم نفهمیده بودم و با فندک بازی می کردم. چند بار درش رو باز و بسته کردم. وقتی تنهام گذاشت، از دستش ناراحت شدم که فقط به فکر خودش بود. اما حالا من هم داشتم مثل اون فکر می کردم. هفته ی آخر حرف های عجیب غریب زیادی می زد. می گفت «همه به این نقطه می رسند. یکی زودتر، یکی دیرتر». وقتی بهش می گفتم نباید ناامید باشه، می گفت «امید به چی؟ به اینکه همه چیز خوب بشه؟ اما من اگر خوب بشه هم دیگه نمی خوامش... دیگه حوصله ی این دنیا و آدم هاش رو ندارم». حالا اوضاع من دقیقا همینطوری بود.

صدای بهنام توی گوشم پیچید: فندکش جادوئیه؟

فهمیدم که خیلی وقته به فندک زل زدم.

-آره. تنها چیزیه که دارم.

-انقد عاشقانه بهش نگاه می کنی که من حسودیم شد!

-یادگار یه رفاقت عجیبه.

با طعنه گفت: بله. بله. در جریان هستم.

-تو چی از جون اون خدابیامرز می خوای؟ می گم شب ها بیاد سراغت ها!!

-همین که سراغ تو میاد بسه!

-...

-بندازش اینجا.

دست هاش رو آماده ی گرفتنش کرد. فندک رو توی جیب سوئیشرتم انداختم و گفتم: عمراً

اصرار کرد: بنداز. می خوام ببینمش.

- نه خیر! جاش خوبه!

دوباره به بقیه ی فیلم نگاه کردیم که صحنه ی رمانتیکش افتاد وسط . تو دلم گفتم «اگه ما شانس داشتیم که...». بهنام با خنده گفت: از این خانومه یاد بگیر. ببین چه دختر خوبیه. بغل عمو دکترش رفته!

خنده م گرفت و کانال رو عوض کردم و روی اخبار گذاشتم که صدای خنده ی بهنام بیشتر شد. گوشیم زنگ خورد. با خودم گفتم یا مامانه یا مرجان. شماره ی ناشناس افتاده بود. چند لحظه مکث کردم که بهنام گوشی رو از دستم قاپید و با اخم گفت: استاد عزیزت!!

-بده.

-می خوای حرف بزنی؟!!

-شاید کاری داره.

-چه کاری که به من نمی تونه بگه؟

-الان قطع میشه. بده.

romangram.com | @romangram_com