#تنها_نیستیم_پارت_100

آنا ساکت شد. ولی من با تعجب بهش نگاه می کردم و منتظر ادامه ی حرفش بودم. به طرف صورت ناراحت نیما برگشتم و برای اینکه آنا رو مجبور کنم حرف بزنه، گفتم: تو از عشق چی می دونی؟

آنا خندید و گفت: وقتی آدم در حال ورشکستگی باشه، عشق هم معنی خودش رو از دست میده.

نیما داد زد: آنا ما قرار گذاشته بودیم!!!

آنا: چرا یه عمر همه فکر کنن من آدم بده ام؟؟

دیگه واقعا کنجکاو شده بودم و برای تحریک بیشتر گفتم: واقعا فکر می کنی بازنده نیستی؟

دستم رو به سمت نیما گرفتم و ادامه دادم: 7 ساله با مردی زندگی کردی که دنبال کس دیگه ایه! تمام زندگی تو اشتباهیه!

صدای همه بلند بود و توی سکوت سالن می پیچید.

آنا: تو به من میگی اشتباهی؟ تو خودت...

مامان سرش داد کشید و گفت: آنا ساکت باش.

پوزخند زدم و با اعتماد به نفس گفتم: شرط می بندم که نمی دونی شوهرت آدرس محل کارم رو داره!

وقتی تعجبش رو دیدم بلندتر گفتم: سالی دو بار از شرکت من جنس هایی رو می خریده که می دونم به هیچ دردش نمی خوره!

حالا مامان هم با بهت به نیما که سرش رو توی دست هاش گرفته بود نگاه می کرد.

ادامه دادم: فکر می کنی چرا؟

اشک های آنا سرازیر شد و عصبانی تر از قبل داد زد: حالا که پای واقعیت وسط اومد...

مامان به مبل تکیه داد و داد کشید: آنا خفه شو دیگه!

که این طرز حرف زدن خیلی غیر معمولی بود. هر لحظه نگران تر می شدم.

-چرا خفه شم؟ یه دختر بی کس و کار چه حقی داره درباره ی من نظر بده؟

مامان دستش رو روی دهنش گذاشت و نیما مچ آنا رو کشید و گفت: بسه. بیا بریم بالا.

داد زدم: الان چه گهی خوردی؟

-می دونی چرا طلاقت داد؟ چون فهمید به کاهدون زده!

-...

romangram.com | @romangram_com